شما اینجا هستید: Homeتحلیلجنگ سرد بین امریکا وچین(بر اساس نظریه وابستگی متقابل پیچیده کوهن)

جنگ سرد بین امریکا وچین(بر اساس نظریه وابستگی متقابل پیچیده کوهن)

زهرا شریف زاده عضو هیئت تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل

امروزه هرکسی اگر  شواهدی از درگیری فزاینده اقتصادی و بین المللی بین چین و ایالات متحده پیدا نکند بدنبال جنگ تجاری که اقتصاد هر دو کشور را در حال چرخش دارد ، نزاع بین پلیس و معترضان طرفدار دموکراسی در هنگ کنگ ، تلافی سریع پکن علیه NBA ، رویدادهای میدان «تیه نان مِن» در ۱۹۸۹، اختلاف بر  جزایر دیایویو در دریای شرقی بین چین و ژاپن و....خواهد رفت . از آنجایی که  جنگ سرد نوعی درگیری میان ملت‌هاست که موجب فعالیت نظامی مستقیم نمی‌شود اما در درجه اول فعالیت‌های اقتصادی و سیاسی، تبلیغاتی، اعمال جاسوسی یا جنگ نیابتی را به همراه دارد که توسط جایگزین‌ها یا نایب‌هایی انجام می‌شود. آیا  آمریکا در یک جنگ سرد با چین قرار دارد؟ پاسخ به این سوال بر اساس  تئوری وابستگی متقابل پیچیده  و روش توصیفی- تحلیلی و اطلاعات کتابخانه ای می باشد و فرضیه این تحلیل این است که  قدرت یابی چین تهدیدی برای آمریکا نیست و وابستگی متقابل اقتصادی دو کشور مانع از هر گونه اقدام نظامی علیه یکدیگر می شود.

با شروع جنگ سرد ، جهان 30 سال درگیری جنگ جهانی و رکود بزرگ را تحمل کرده بود. در طول جنگ جهانی اول بیش از 8 میلیون نفر جان باختند بیش از 60 میلیون نفر در طول جنگ جهانی دوم جان باختند. در سال 1945 اروپا و آسیا از بین رفته بودند. مزارع سیلاب شده اند ، دکه ها تخریب شده ، گاو ذبح شده ، پل ها منفجر شده ، خطوط ریلی خراب شده و کارخانه ها بمباران شده اند. قدرتهای بزرگ صنعتی آلمان و ژاپن  ویران و اشغال شدند. انگلیس تقریباً ورشکسته بود. فرانسه تحقیر شده بود. در سرتاسر جهان ، سرمایه داری دموکراتیک مورد اختلاف واقع شد. والتر لیپمن ، روشنفکر برجسته آمریكا ، در سال 1955 نوشت: "این واکنشی است برای ناکامی غرب در مقابله با بدبختی ها و نگرانی های قرن بیستم."ایالات متحده دو سوم ذخایر طلای جهان و سه چهارم سرمایه آن و بیش از نیمی از ظرفیت تولید این کشور را در اختیار داشت. تولید ناخالص داخلی آمریکا سه برابر اتحاد جماهیر شوروی و پنج برابر انگلیس بود. نیروی هوایی آن بر آسمان مسلط بود . نیروی دریایی آن بر دریاها مسلط و ناوها و بخش های دریایی این هواپیما این امکان را به وجود آورد تا قدرت را در سراسر اقیانوس ها بپیماید.جنگ سرد بین امریکا و شوروی نه فقط به دلیل شرایط خاص رویارویی با امریکا پس از سال1945 ،بلکه بدین دلیل اتفاق افتاد كه دو ابرقدرت در جهان وجود داشته باشد .امروز چینی ها به مانند شوروی ها که در دهه 1940 به دنبال از بین بردن شیوه زندگی آمریکایی ها بودند،نیستند . چینی ها جنبه های اساسی بازار سرمایه داری را  پذیرفته اند  و آنها نیز در متوقف کردن تغییرات آب و هوایی ، جنگیدن با تروریست ها و مبارزه با همه گیری ها ، منافع مشابهی دارند. چین باید به عنوان رقیب جدی و همچنین یک شریک مهم در نظر گرفته شود. اما علیرغم تنش های اخیر ، رقابت کاملاً خطرناک تر از جنگ با ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم و مشارکت بالقوه برای رفاه هر دو کشور و مشترکات جهانی است.

 اتحاد جماهیر شوروی از جنگ ویران شد و به طور غیرقابل مقایسه ای ضعیف تر از ایالات متحده بود. اما رژیم کمونیست زنده مانده بود و بر آلمان پیروز شد و در این کار مشروعیت به دست آورد. همچنین با تحكیم حضور خود در اروپای شرقی ، فشارهایی را بر ایران وارد كرد و به دنبال دستیابی به تنگه های ترکیه بود.
در سراسر جهان ، جذابیت ایدئولوژیک اتحاد جماهیر شوروی بسیار قابل توجه بود. کمتر از دو ماه از تسلیم نازی ها ، مردم انگلیس به وینستون چرچیل  این نماد شجاعت دموکراتیک  رأی دادند و وی را جایگزین دولت سوسیالیست هایی کردند که برای دولت رفاه و ملی شدن صنایع کلیدی کار می کردند. اما در فرانسه و ایتالیا ، حزب کمونیست در انتخابات آزاد 20 تا 40 درصد آراء عمومی را بدست آورد. در یوگسلاوی ، پارتیزان های تیتو کنترل را به دست گرفتند. در چین ، مائو کنترل سرزمین  اصلی را به دست آورد. و در میان نسل نوظهور ناسیونالیستهای انقلابی در آسیا و آفریقا ، مارکسیسم-لنینیسم طنین انداز شد. ایدئولوژی کمونیستی عقب ماندگی کشورها را به استثمار بی رحمانه  اربابان استعماری خود نسبت داد. به  نظر می رسید اقتصاد برنامه ریزی شده روسیه استالینیستی نوید بخش توسعه سریع ، نوسازی و قدرت نظامی است.
برنامه ریزان ارتش آمریكا و سیاست گذاران مدنی از احتمال تجاوز نظامی از پیش برنامه ریزی شده شوروی نمی ترسیدند. حاکمان کرملین ،  احساس خطر کردند که نتوانند با ایالات متحده جنگ کنند. با این وجود ، مقامات آمریکایی نگران بودند كه استالین از برانگیختگی اقتصادی – اجتماعی در سراسر جهان بهره برداری كند. آنها معتقد بودند احزاب کمونیست قدرتمند در فرانسه و ایتالیا ممکن است به قدرت برسند و ملتهای خود را به مدار کرملین ببرند. آنها فکر می کردند که افکار عمومی آمریکا ، ایالات متحده را وادار می کند که تمام نیروهای خود را به خانه بیاورد ، همانطور که پس از جنگ جهانی اول اتفاق افتاده است. کرملین ممکن است آلمان و ژاپن را در مدار خود جلب کند.این ترسها ایالات متحده را به سمت سیاست مهار سوق داد. جورج اف. کنان ، باتجربه ترین کارشناس روسیه در بین دیپلمات های آمریکایی ، با مشاهده تحولات سفارتخانه در مسکو ، در فوریه 1946 یک تلگراف به واشنگتن نوشت که باعث شکل گیری رفتار آینده آمریکا شد. کنان استدلال کرد که با اتحاد جماهیر شوروی نمی توان "شیوه زندگی پایدار"[1]  داشت ، و ایالات متحده باید بتواند از طریق سیاست مهار سیستم اقتصادی و اجتماعی شوروی را  تضعیف کند.

حال اگر بر اساس نظریه کوهن و جوزف نای بخواهیم بررسی کنیم که آیا جنگ سرد بین امریکا و چین وجود دارد یا خیر لازم است در ابتدا اشاره ای به این نظریه داشته باشیم.رابرت کوهن و جوزف ناي را مهم ترين و اصلي ترين پديد آورندگان نظريه ی وابستگی متقابل می باشند  مدل وابستگی متقابل گامی به جلو براي شناخت پديده های جهانی فراتر از تعاملات دولتها محسوب می شود. برخي از خصوصيات اين مدل را می توان اینگونه بیان نمود:بازيگران روابط بين الملل تنها دولتها نيستند؛ شرکتهای چند مليتی  و سازمانها و رژيمهای بين المللی بازيگران جديدی هستند که در کنار دولتها نقش آفرينی می کنند، مسائل اساسي جهان ديگر تنها مسائل نظامی ، امنيتی و استراتژيک نيست ، بلکه مسائل ‏اقتصادی ، زيست محيطی ،اجتماعی و فرهنگی اهميت بيشتری يافته اند ، قاعده رفتار در عرصه جهاني از تعارض و مخاصمه به همکاريهای فراملی تغيير کرده است ‏‏. در شرايط وابستگي متقابل قاعده بازي ديگر بازي حاصل جمع صفر نيست ، بلکه برد و باخت می ‏تواند به طور يکسان براي همه طرفهاي بازی باشد ،سلسله مراتب قدرت که مبتنی بر قدرت نظامي بود جاي خود را به شبکه پيچيده اي از ‏همکاريها مي دهد که ديگر سلسله مراتبی نيست .از نظر کوهن  وابستگی به معنای وضعيتي است که در آن دولتی شديدا تحت تأثير ‏نيروهای خارجی بوده يا کاملا به وسيله آن شکل می گيرد و وابستگی متقابل در سياست جهانی به وضعيتی اشاره دارد ‏که در آن بين کشورها يا بازيگران داخلي کشورهای مختلف تأثيرگذاری متقابل وجود دارد . اين ‏تأثيرگذاريها اغلب از مبادلات بين المللی ، نقل و انتقال پول ، کالا ، افراد و پيام در سطح بين ‏المللی ريشه مي گيرد .

وابستگی متقابل تنها به وضعيت هايی که متضمن منفعت دو ‏طرف است ، محدود نمی شود و فقط در حالتی نيست که خطر کاربرد نيروی نظامی کم و سطح ‏منازعه پايين است ؛ زيرا امريکا و روسیه (شوروی سابق ) به لحاظ نظامی و استراتژيک ‏وابستگی متقابل داشتند. البته حتی در اين نوع وابستگی متقابل ‏سياسی - نظامی قاعده بازی می تواند حاصل جمع صفر نباشد .

براساس نظريه ناي و کوهن ، هژمونی و تفوق يک قدرت بر مبنای قدرت نظامی در دنيای ‏وابستگی متقابل به پايان رسيده است . در دنيای ‏جديد ، دنيای وابستگی متقابل مجموعه ای از بازيگران دولتی و غير دولتی است که در آن شبکه ‏هاي پيچيده اي از همکاری و تعامل و تعارض وجود دارد که هيچ قدرت کاملا برتر و مسلطی ‏در آن قابل تشخيص نيست .ممکن است سطح و حجم مبادلات اقتصادی بين دو يا چند کشور افزايش نيابد ، اما وابستگی ‏متقابل و همگرايی آنها بيشتر شود . معياری که در اين زمينه ارائه مي شود معيار حساسيت است . حساسيت بدين معنی است که تحولات و روابط اقتصادی چند بازيگر بين المللی اهميت و ‏تأثير فوق العاده ای براي ديگری دارد . ممکن است حجم مبادلات در کشور تغييری نکند ، اما ‏اهميت ، تأثير و حساسيت مبادله براي آنها افزايش يابد و اين به معني افزايش وابستگی متقابل ‏ميان آنهاست .

در عرصه اجتماعی و فرهنگی نيز با گسترش فناوری ارتباطات و اطلاعات و نيز رشد حيرت ‏انگيز سازمانها و مؤسسات غيردولتی  و  اصناف و  گروهها در داخل و  خارج کشورها ، ميزان ‏حساسيت ها و تأثيرپذيری جوامع مختلف بر يکديگر افزايش می يابد . دولتها می توانند اين ‏حساسيت ها را  تشديد يا تعديل کنند ، ولي نمی توانند کاملا آنها را تحت کنترل در آوردند . انديشه ‏ها و آگاهي مردمان و نخبگان در جوامع مختلف به شدت از هم تأثير پذيرفته و فرايندهای ‏فرهنگی و اجتماعی يکديگر را تحت تأثير قرار می دهد . ‏
همگراييهای اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی در مناطقی که سطوح بالاتری از تأثيرگذاری و ‏حساسيت وجود دارد می تواند به شکل گيری روند سياسی و نيز نهادهای مشترک سياست گذاری ‏منجر شود .

با توجه به اینکه اروپایی ها به لحاظ اقتصادی خیلی قوی تر از آن هستند که بتوانیم از آنها  به عنوان «قدرت های در حال سقوط» یاد کنیم و در صورت هرگونه تحریک جدی به سرعت خود را تجهیز می کنند و با توجه

 به اینکه روسیه با مشکل کاهش جمعیت روبرو است و اقتصاد آن به طور عمده مبتنی بر صادرات ذخایر زیرزمینی است و در نهایت با در نظر گرفتن این امر که چین اخیرا و آن هم در پایین ترین سطح ممکن در مقوله رساندن «درآمد قشر متوسط» به سطح استاندارد به توفیقاتی دست یافته و ضمنا با مشکل پیر شدن جمعیت نیز مواجه است، نمی توان از آن به عنوان یک سر (دومین قطب) از یک نظام دو قطبی یاد کرد.با توجه به اینکه  اغلب کشورهای منطقه خود را به طور مستقیم به آغوش امنیت آمریکا انداخته اند. آمریکا هیچ احتیاجی برای توازن قدرت با چین ب ندارد  و به خود  زحمت دوست یابی از بین کشورهای آسیایی را نمی دهد. توسل دولت واشنگتن به گزینه «مهار» که در زمان جنگ سرد اول بکار برد ،اقدام مناسبی نیست.

با مرور تاریخ اولیه جنگ سرد ، چگونگی مقایسه جنگ سرد درباره روابط چین و آمریکا امروزه نامناسب است. برخلاف رهبران اتحاد جماهیر شوروی که پس از جنگ جهانی دوم ، اقتصاد خود را از غرب سرمایه داری جدا کرده اند ، چین خود را به مرکز فروش بین المللی سرمایه داری تبدیل کرده است.
با شروع جنگ سرد ، تقریباً هیچ تجارت و یا سرمایه گذاری خارجی در اتحاد جماهیر شوروی اتفاق نیفتاد ، بنابراین ایالات متحده تقریباً چیزی برای از دست دادن اقتصادی از جدا کردن رقیب خود نداشت. با توجه به وابستگی متقابل اقتصادی ، زنجیره های پیچیده تامین ، و وام های چینی و ذخایر دلار ، سیاست های جنگ سرد می تواند پیامدهای متفاوتی برای اقتصاد بین المللی و سلامت سیستم سرمایه داری به همراه داشته باشد.

پیکربندی قدرت ژئوپلیتیکی امروز نیز متفاوت است. در آغاز جنگ سرد ، اتحاد جماهیر شوروی فرصت کافی برای سوء استفاده از خلاءهای قدرت در اروپا و آسیا را داشت. چین امروزی توسط ژاپن ثروتمند ،هندوستان مستحكم و ملی گرا ، روسیه كه از دست دادن سرزمین های شوروی سابق و كره جنوبی قدرتمند و رقابتی محاصره شده است. فرصت ها برای  چین زیاد نیست.

چینی ها می دانند که برخلاف سال 1945 ، آمریکایی ها اتحاد و پایگاه های بلند مدت در سراسر آسیا دارند و مشتاق به خانه رفتن نیستند. فروپاشی امپراتوری های اروپایی به کرملین اجازه داد تا در اوایل سال جنگ سرد از امواج ناسیونالیسم انقلابی سرمایه گذاری کند ، اما دوران استعمار از مدت ها قبل به پایان رسیده است.

 در حالی که پیام ضد سرمایه داری اتحاد جماهیر شوروی از عدالت پرولتاریا و برابری در بسیاری از جهان طنین انداز بود ، چین هیچ ایدئولوژی جهانی برای فروش ندارد. امروز پکن ممکن است دموکراسی غربی و سوسیالیسم تبلیغ شده را با ویژگی های چینی ناسازگار کند ، اما همه جهان می توانند ببینند که او یک ذهنیت سرمایه داری و یک اخلاق ناسیونالیستی را در آغوش گرفته است. چینی ها قهرمان برابری و عدالت نیستند و توانایی کمی در بهره برداری از فرصت ها  در کشورهای همسایه دارند.

 در زمان فعلی ترامپ علاوه‌بر اینکه در داخل کشور توانسته کمی اتحاد علیه چین ایجاد کند، در خارج از کشور هم موفقیت‌هایی به دست آورده است.هر چند شیوه مواجهه واشنگتن و پکن، یادآور جنگ سرد دو ابرقدرت آمریکا و شوروی در قرن گذشته است. اما در دوره زمانی بین سال‌های ۱۹۴۷ تا سال ۱۹۹۱ فروپاشی شوروی نظر مشترک دارند. این‌بار اما شرایط کمی متفاوت است؛ چراکه شوروی را بحران اقتصادی به فروپاشی کشاند اما چین دومین قدرت برتر اقتصادی در دنیاست. هر چند محققین  هشدار دادند که یک جنگ سرد جدید بین ابرقدرت‌ها می‌تواند جهان را وارد یک رقابت شدید نظامی کند ام آنچه اهمیت دارد این است که  ایالات متحده توانسته چند کشور دیگر را در جنگ تجاری علیه چین با خود همراه کند. ژاپن و هند دو کشوری هستند که تمایل دارند دشمن مشترک‌شان یعنی چینی‌ها را مهار کنند. آنها با آمریکا ائتلافی تشکیل داده‌اند تا قدرت اقتصادی چین را مهار کنند و مانع تغییر نظم جهانی و محو شدن تک قطبی بودن امریکا  شوند.بنابراین  از آنجایی که وابستگی متقابل اقتصادی وتجاری بین دو کشور امریکا و چین برقرار است  بنظر می رسد جنگ سردی بین دو کشور حادث نشود.

تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل

[1] Permanent Modus vivendi