شما اینجا هستید: Homeتحلیلتحلیل های غلط به جهت عدم ملاحظه تفاوت های ایران و آمریکا

تحلیل های غلط به جهت عدم ملاحظه تفاوت های ایران و آمریکا

دکتر محمد منصور نژاد

این روزها مرگ «جورج فلوید» سیاه پوست، بدست پلیس سفید پوست آمریکا موجی از اعتراضات جهانی را برانگیخت و صاحبان اندیشه پیرامون ابعاد مختلف قضیه زیاد گفتند و نوشتند. در ایران هم افراد مختلف در رسانه های رسمی و غیر رسمی بسیار زیاد در موضوع اظهرا نظر نمودند. اما در بسیاری از تحلیل ها چون تمایز و تفاوت فرهنگی، نژادی، سیاسی، و... دو کشور آمریکا و ایران در نظر گرفته نمی شود، در نتیجه تحلیل ها با واقعیات نسبت وثیقی نداشته و روشنگر نیستند (اگر نگویم در مواردی گمراه کننده اند). به عبارت مولانا داستان «هر کسی از ظن خود شد یار من»، اتفاق می افتد. حال آنکه در تحلیل و تبیین هر پدیده شرط اول توصیف درست و داده مناسب از موضوع است. گرچه این اتفاق در ابعاد مختلف جای بررسی دارد، اما در ادامه تنها به 4 نکته ای اشاره می شود که بی توجهی بدانها به ویژه از سوی تحلیل گران داخلی ، هر گونه تحلیل درباره آمریکا را عقیم می سازد:
1) بنا به متمم دوم قانون اساسی آمریکا، برای مردم حق نگهداری و حمل سلاح و ضرورت شکل گیری شبه نظامیان در ایالت های مختلف در نظر گرفته شده است. این قانون ریشه در زمانی دارد که انگلیسی ها بر این دیار (پیش از استقلال آمریکا در حدود دو نیم قرن پیش) حاکم بودند و داشتن سلاح توسط آمریکایی ها را ممنوع می کردند. نیز فلسفه آزادی حمل سلاح، مقابله با خودکامگی دولتمردان بیان شده است. و.... بنا به برخی از آمارها در زمان حاضر در حالیکه جمعیت این کشور، حدود 330 میلیون است، تعداد 350 میلیون قبضه اسلحه در دست مردم (و اغلب سفیدپوستان) است. آمارها حکایت از آن دارند که در این کشور به طور متوسط سالانه 30 هزار نفر با شلیک همین سلاح ها کشته می شوند. با اینکه آزادی سلاح، مخالفانی هم دارد، اما موافقان می گویند این هزینه آزادی است و می ارزد و «انجمن ملی سلاح» نهاد نیرومند و پر سابقه ای در این سامان است که از این قانون حمایت می کند؛
2) به دلیل بالا، امکان درگیری و خشونت در آمریکا بالاست و از این رو برای پلیس جهت حفظ امنیت، از جهت حقوقی قدرت فوق العاده ای در نظر گرفتند. بنا به نقل «بی بی سی» در همین هفته، «گروه نقشه برداری خشونت پلیس آمریکا»، از تعداد 7666 مورد کشته توسط پلیس تنها در طی سال های 2013 تا 2016 گزارش شده است. از این موارد 99 مورد (یعنی کمتر از 2%)، ماموران با اتهام قضایی مواجه شده و تنها 25 مامور محکوم شدند! زیرا ماموران از اصل «مصونیت صلاحیتی» برخوردارند. این اصل را هم جز «دادگاه عالی» کسی نمی تواند لغو کند. به هیمن جهت پیگیری شاکیان خیلی به جایی نمی رسد. نتیجه آنکه با توجه به شرایط آمریکا، پلیس قوی و نیرومند است و اعمال قدرتش تنها علیه اقلیت ها نیست؛
3) آمریکا کشوری فدرال و شامل 50 ایالت است. جز معدود قواعد سراسری و متمرکز، هر ایالت برای خود ضوابط و مقررات ویژه ای دارد که با ایالت همسایه نیز همسان نیست. از این رو در قریب به اتفاق مسایل و رخ دادها پلیس ایالتی که با فرمانداران و شهرداران کار می کنند، وارد عمل می شود و اصلا دولت فدرال و مرکزی آمریکا با اینگونه حوادث (مثل قتل جرج فلوید) ارتباط مستقیمی ندارد. تنها در حوادث خاص و ویژه پلیس مرکزی مثل «اف بی آی» (و یا در شرایط خیلی حاد ارتش) وارد عمل می شود. از این رو مثلا در شورش وسیع این روزها تا ترامپ تشخیص مداخله ارتش برای سرکوب را داد، حتی برخی فرماندهان ارشد نظامی نیز علیه او موضع گرفتند. در داستان این ایام، دهن کجی مسئولین ایالتها علیه ترامپ (حتی در واشنگتن)، از نکات قابل توجهی است که در رسانه ها بازتاب می یابد؛

4) نکته آخر، «مهاجرپذیربودن» کشور امریکاست. مثلا بنا به گزارش «مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد»، تنها در سال 2019 کشور آمریکا میزبان 51 میلیون مهاجر از سایر کشور بود، در حالیکه این آمار برای کل «قاره اروپا»، 82 میلیون نفر است. اگر گفته شود که کشور امریکا، کشور مهاجران است، سخن به گزافه گفته نشده است. مثلا با توجه به حوادث اخیر می توان پرسید: آفریقایی تبارهایی چون «جرج فلوید»، در آمریکا چه می کنند؟ چرا با اینکه سخن از تبعیض نژادی در آمریکاست، سیل مهاجران به ویژه سیاه پوستان، به سوی آمریکا روان است؟ حتما می دانیم که سیاهان ابتدا حدود 5 قرن پیش به صورت «برده» و از سوی اروپاییان وارد آمریکا شدند! حتما از اقدام رئیس جمهور وقت آمریکا «لینکن» در جریان جنگ داخلی آمریکا در نیمه دوم قرن نوزدهم، درباره لغو برده داری در ایالت های جنوبی آمریکا، آگاهیم. با اینکه تبعیض علیه اقلیت ها و از جمله سیاه پوستان (که ظاهرا 13% جمعیت آمریکا را تشکیل می دهند)، ریشه های عمیق و پیشینه چندین قرنه دارد، اما این تحلیل که این «تبعیض سیستماتیک» است، دقیق نیست، زیرا از درون این سیستم مثل «باراک اوباما»ی سیاه پوست از اکثریت مردم می تواند برای دو دوره ریاست جمهوری رای بگیرد. نیز سابقه سیاهان در مسئولین بلند مرتبه کشور کم نیست، هر چند هنوز به تعادل نرسیده است.
در تحلیل حوادث آمریکا اگر این 4 تمایز منظور نگردد، خواسته یا ناخواسته تحلیل به نتایج غلطی منتهی می گردد، که از جمله آن ادعای وقوع «انقلاب» در آمریکا و یا جدا شدن ایالتها و از این جنس سخنان عجیب و غریب است، که اصلا با واقعیت ها جاری نسبتی ندارد. اینان از خود نمی پرسند کشوری که از طریق صندوق رای می تواند سرنوشت خود را عوض کند، چرا باید هزینه های سنگین برای انقلاب بکند؟ نمی گویند، با فرض تحقق انقلاب، آمریکایی ها از نظامی دمکراتیک، به کدام الگوی حکومتی جایگزین باید فرار کنند و مطالبه کنند که از نظام های مردم سالار ( با همه معایبش)، بهتر باشد؟ و....

تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل