فرهنگ و روابط بین الملل

مفهوم فرهنگ

دکتر امیر هوشنگ میرکوشش

مفهوم فرهنگ

فرهنگ ازحوزه های مهم علوم اجتماعی محسوب می شود.ویژگی های این حوزه باعث شده است که این حوزه مطالعاتی جنبه بین رشته ای(interdisciplinary) پیدا کند .
 مارگارت مید انسان شناس فرهنگی آمریکا در سال 1942 مدعی شد که " ما فرهنگمان هستیم " . او معتقد است که ما هرچه هستیم تنها می توانیم نمودی از فرهنگ خودمان باشیم ، و نمی توانیم فرهنگ هیچ کس دیگری را نمایش دهیم . کلمه فرهنگ به هنر، موسیقی و ادبیات اشاره می کند . متیو آرنولد ( دانشمند قرن  19  ) فرهنگ را به عنوان جذابیت و شناخت تعریف می کند . او معتقد است فرهنگ تعقیب کمال مطلق به وسیله کسب دانش درتمامی موضوعاتی است که مورد علاقه ما هستند . دو تصور انسان شناسانه  (anthropological ) و انسان گرایانه از فرهنگ( humanist)  در پشت واژه فرهنگ قرار دارد. تصور انسان گرایانه از فرهنگ( نظریه آرنولد) جای خود را در گفتمان های دانشگاهی و عمومی به تصور انسان شناسانه (نظریه مید ) درباره فرهنگ داده است .نظریه مید در مورد فرهنگ به یک ابزار فکری مهم برای جامعه شناسان، اقتصاد دانان، نظریه پردازان سیاسی، استراتژیست ها،مورخان، روزنامه نگاران و متفکران روابط بین الملل تبدیل شده است .

 


روش مبتنی بر بافتار (contextual method  )
برای فهم اصطلاح فرهنگ و شکل دادن به برداشت ها در حوزه روابط بین الملل از این روش استفاده می شود . این روش چیست ؟ قرار دادن یک متن یا بخشی از آن در موقعیتی است که اولین بار نوشته شده است ( تجزیه و تحلیل متون ) دو موضوع در این روش باید در نظر گرفته شود : نویسنده در متن به دنبال چه معنایی است و این معنای مورد نظر وی چگونه توسط مخاطب درک می شود .
این روش شناسی را می توان "هنر احتمال معقول"(art of reasonable possible )نام نهاد، یعنی در زمان نوشتن متن،فهم احتمالاً معقول نویسندگان و خوانندگان از متن چه چیزی است ؟ چه ایده هایی در دسترس آنها است ؟ چه گفتمان هایی علایق آن ها را شکل می دهد و باعث می شود آن ها در مقابل گفتمان های دیگر استدلال کنند ؟
ایده فرهنگ در دو حوزه به روشنی بیان شده است : در سیاق کلی اجتماعی و در یک متن خاص . باید بتوانیم یک عرف مفهومی بدست آوریم یعنی حدود چیزهایی را که نویسندگان ممکن است در زمان نوشتن متن بدانند معین کنیم و توجه نماییم به چیزی که نویسندگان سعی داشته اند در قالب های مربوط به شرایط خودشان بیان کنند . جوهر روش مبتنی بر بافتار همین مسأله است .

روایت ها (narratives ): دانشمندان روابط بین الملل ایده فرهنگ را برای شکل دادن به روایت هایشان در مورد روابط بین الملل به کار گرفته اند . فرهنگ در شکل انسان شناسانه یا انسان گرایانه چارچوبی را برای تفکر و بیان داستانهایی در مورد چگونگی جهان و عقیده افراد در خصوص چگونگی جهان ارائه می کند . فرهنگ ابزار مهمی بوده و هست که محققین را قادر می سازد حوادث، موضوعات و مسائل مختلف در سطح بین المللی را به هم پیوند دهند، این مفهوم روایت هایی را شکل می دهد که وقایع را در روابط بین الملل به هم ربط می دهند . روایت های مختلف نظریه های مختلفی در مورد فرهنگ دارند، اما درنهایت تمامی آنها از تصور انسان گرایانه و یا انسان شناسانه سرچشمه می گیرند .این که یک نویسنده بر وجوه اشتراک یاتفاوت های بشری تأکید کند ، به تصویری که از فرهنگ دارد بازمی گردد .
در تاریخ جامعه شناسی و نظریه اجتماعی، هیچ کس بیش از جرج زیمل، متفکر آلمانی آستانه قرن بیستم، در جهت ارائه تعریفی پویا و فراگیر از فرهنگ نکوشیده است . او که بسیار متکی بر آموزه های هگل و مارکس است، فرهنگ را در خودآفرینی انسان در متن پرورش چیز های دیگر، با خودپروری در جریان معنی و کارکرد بخشیدن به چیز های طبیعت می داند . در هرحال، از دید زیمل، خودپروری فرهنگ ذهنی( سوبژکتیو) توسط مجموعه های افراد نه موازی اند ونه هماهنگ . از دید زیمل، فرهنگ ذهنی،پرورش کل شخصیت است . بنابراین، وی به گونه ای نظام یافته فرهنگ را در مفهوم محدود خودپروری فکری، با فرهنگ به مفهوم کلی آن یعنی عینی شدن و بیرونی شدن کلیه فعالیت های انسان، مرتبط می کند.
ژان پل سارتر معتقد است فرهنگ بازتاب من است ":  انسان در آن باز می تابد، خود را در آن می شناسد . تنها این آیینه عقیق چهره اش را به او می نمایاند ."
تیلور(1871) :فرهنگ یا تمدن کلیت در هم تافته ای است، شامل دانش، دین، هنر، قانون،اخلاقیات، آداب و رسوم و هرگونه توانایی و عادتی که آدمی همچون عضوی از جامعه به دست می آورد .
پارسونز(1949) :فرهنگ عبارت است از آن دسته الگوهایی که به رفتار و فرآورده های عمل بشری مربوط است و می تواند به ارث برسد؛ یعنی، بدون دخالت ژن های بیولوژیکی از نسلی به نسلی دیگر منتقل می شود .
هانتیگتون(1945):  مراد ما از فرهنگ هر شیء، عادت، اندیشه، نهاد و شیوه فکری ای عملی است که انسان آن را فرامی گیرد یا   می آفریند؛ سپس به دیگران، به ویژه به نسل بعد می سپارد.
داریوش آشوری در فرهنگ علوم انسانی این گونه توضیح می دهد :" واژه کولتور از ریشه لاتین گرفته شده و در اصل به معنای کشت و کار و پرورش بوده است . نخستین بار در زبان آلمانی به دست نویسندگانی چند، به معنایی که امروز می شناسیم به کار رفت و سپس چنان رواجی در حوزه جامعه شناسی و انسان شناسی یافت که اکنون اهمیت این اصطلاح برای علوم، همسنگ واژه جاذبه برای فیزیک و بیماری برای پزشکی است . از این مفهوم در زبان علوم اجتماعی مغرب زمین ده ها مفهوم فرعی رواج یافته است . "
واژه کالچر(culture) از زبان کلاسیک و شاید پیش کلاسیک لاتین ریشه می گیرد و در اصل به معنای کشت و کار یا پرورش بوده است. این معنا هنوز در واژه های agriculture (کشاورزی) ،horticulture (باغبانی) ،cult(زنبور) و pearl culture   (کشت مروارید) و... به همان معنا به کار می رود.
ژان ژاک روسو، فرهنگ را مولود عقل دانسته و پیدایی عقل را مقدمه پیدایش فرهنگ می داند . از دیدگاه وی، فرهنگ ریشه در قابلیت های انسان و تکامل جویی او دارد . از نظر روسو ، فرایند تکامل انسان از طریق سه فرایند صورت می گیرد :
الف( گذار از حیوانیت به انسانیت
ب( گدار از عاطفه به عقل
ج( گذار از طبیعت به فرهنگ
این فرایند موجب ظهور انسان متمدن می شود . بنابراین فرهنگ تجلی تمدن است و انسان متمدن، انسانی است گه پا به عرصه فرهنگ گذاشته است .

 

تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل