مروری بر زندگینامه و آثار یورگن هابرماس

گرد آوری و تدوین : مریم بدخش

یورگن هابرماس همچنان یکی از پرنفوذترین فیلسوفان و نظریه پردازان نیمه دوم سده بیستم است. وی در سال 1929 در آلمان متولد شد و در دانشگاههای گوتینگن ، زوریخ و بن، فلسفه، تاریخ، روانشناسی و ادبیات آلمانی خواند. او بعد از به پایان رساندن رساله دکترای خود پیرامون فدریک شلینگ در سال 1954 و قبل از به دست آوردن موقعیتی چون دستیاری تئودور آدرنو در مؤسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت درسال 1956، یک روزنامه نگار بود. او در سال 1957 مقاله ای در باب اندیشه انتقادی و کنش عملی نوشت که رئیس مؤسسه ماکس هورکهایمر را واداشت تا او را مجبور به استعفا از مؤسسه سازد؛ زیرا این گونه سخنان هابرماس می توانستند باعث قطع بودجه دولتی مؤسسه گردند. پس از آن برای دوسال در هایدلبرگ تدریس کرد و سپس استاد فلسفه و جامعه شناسی در دانشگاه فرانکفورت شد. در سال 1971، مدیر موسسه ماکس پلانک گردید و 11 سال بعد برای به دست گرفتن کرسی استادی جامعه شناسی و فلسفه به دانشگاه یوهان ولفگانگ گوته فرانکفورت بازگشت.
هابرماس از اوایل دهه 1970، به طور گسترده پیرامون موضوعات و مسائل محوری فلسفه و نظریه اجتماعی دست به قلم برد و به یک شخصیت برجسته بدل شد. از سال 1971 تا 1981 رئیس مؤسسه «پلانک» شد، سپس برای تدریس فلسفه، دوباره به دانشگاه «فرانکفورت» بازگشت. نفوذ و تأثیر هابرماس در پایان سده بیستم، باوجود سطح بالای تجرید در سبک نوشتاری وی و احیانا شناخت گسترده ای که ایشان از خوانندگان خود انتظار دارند، به گونه چشم گیری، دنیای زبان و ادبیات آلمانی را درهم نوردید.
هابرماس به طور خاص به عنوان یکی از برجسته ترین نمایندگان «نظریه انتقادی» در قرن بیستم شناخته می شود. وی در مقام پرنفوذترین نظریه پرداز انتقادی نسل دوم فرانکفورت بر این باور بود که؛ نظریه پردازان نسل اول به ویژه مکتب فرانکفورت نتوانستند در برابر شی ای انگاریهای جامعه مصرفی  از خرد دفاع کنند. در واقع همانطور که خواهیم دید هدف اصلی او احیای عناصر پیش رو خرد  در دل چارچوبی بیناذهنی یعنی تاویل شناسی یا تفسیر بود. وی در راستای دستیابی به این هدف نخست نگاه خود را روی عناصر عمومی و خصوصی خرد یا این مسئله متمرکز ساخت که چگونه شکل گیری آرا در تلفیق با استدلال و خردورزی بحثی پرشور و انتقادی در بسیاری از محافل تحلیلکرده برپا می کند. نظریه پردازان انتقادی ای مانند آدورنو، ماکس هورکهایمر و هابرماس مایل نیستند که جهان اجتماعی را به صورت سطحی توجیه یا تبیین کنند. در عوض، آنها می خواهند با هدف غایی کمک به «خود رهایی یخشی» افراد، ظرفیت ها و مسائل جامعه مدرن را مورد ارزیابی قرار دهند. از جمله قابل ملاحظه ترین مباحثه ها، رویایرویی هابرماس با فیلسوفان ابطال گرا و اثبات گرای علم، حامیان فیلسوف آلمانی مارتین هایدگر، فیلسوف تأویل گرا هانس گئورگ گادامر، نظریه پرداز «نظریه  سیستم» نیکولاس لومن، جنبش دانشجویی در آلمان و پساساختارگرایی یا پسانوگرایی در فرانسه است. نظریه پردازان بسیارکمی وجود دارند که چنین علاقه  دیرپایی را در خصوص اختلاف نظر به نمایش گذاشته باشند. حتی اندک بوده اند شخصیت هایی مانند هابرماس که به گونه گسترده ای به جذب استدلال های مخالف گرایش داشته اند. درنتیجه، فلسفه ی هابرماس فرسنگ ها از ایستایی فاصله دارد و همواره در حال کامل شدن است.
نخستین کتاب هابرماس با عنوان «دگرگونی ساختاری در حوزه عمومی» در سال 1962 منتشر شد. این کتاب، ظهور و گسترش «حوزه عمومی» بحث باز را در قرن هجدهم ترسیم می کند و از انحطاط و افول تدریجی الگوی فرهنگی سرمایه داری پیشرفته سخن به میان می آورد. مطالعه آن برخلاف آثار بعدی هابرماس، بسیار راحت و آسان است. گرچه نگرش آن نیز، از این حیث که شیفتگی کنونی او را نسبت به یک لیبرال دموکراسی آشکار می سازد، نگرشی هابرماسی به شمار می رود. حوزه عمومی برای هابرماس، از یک وضعیت «شکل گیری ارادی گفتمان» یا بحث آزاد و به دور از اکراه و اجبار در میان افراد برابر حکایت دارد. در واقع علاقه مندی هابرماس به بحث باز و فارغ از اعمال فشار، به برداشت او از عقلانیت ارتباطی میتنی بر مطالعه عمیق فلسفه عمل گرایانه آمریکا منتهی شد. پایه و اساس کار او این برداشت است که آن چه کارل مانهایم در صحنه سیاسی از آن به «عقلانیت ذاتی» نام میبرد، با «عقلانیت کارکردی» جایگزین شده است. این به آن معناست که ارزش های غایی، کمتر از گذشته، به منزله  نیروی راهنمای عملکردهای سیاسی مطرح بوده اند. در عوض، سیاست به گونه فزاینده ای به اجتناب از مسائل فنی واداشته شده است؛ مشکلاتی که تهدیدی برای تعادل و تناسب کارکردی نظام اجتماعی و اقتصادی به شمار می آیند.
در سال 1981، هابرماس شاهکار خود، کتاب دو جلدی «نظریه کنش ارتباطی» را منتشر ساخت. این اثر هنرنمایی در نظریه اجتماعی کلان است که در آن، هابرماس مفهوم عقلانیت را بازنویسی می کند کاری که او در آن اساسا برخی از کوتاهی های فلسفه  دکارتی آگاهی و ملازم با آن، مفهوم سازی عینی-ذهنی شناخت را درهم می نوردد.
هابرماس نیز همچون مارکس، نقطه شروع کارش را همان «ظرفیت بشری» قرار داد. هابرماس می گوید: باید به مارکس توجه کرد، اما باید از او عبور نمود. مارکس صرفا به یک شاخص سازنده انسان، یعنی «کار» (یا کار به عنوان کنش معقول و هدفدار) توجه کرده اس. مارکس، که اساسا مربوط به دوره گذار از فئودالیزم به سرمایه داری است، قادر به پیش بینی مرحله پیشرفت و توسعه تکنولوژیک نبود که سبب ظهور نظام جدید قدرت شده است. او نتوانست شناخت انتقادی در خودآگاهی انسان را بشناسد. بیگانگی انسان معاصر صرفا معلول استثمار اقتصادی نیست، بلکه محصول نظام مسلط عقلانیت ابزاری، بوروکراسی و امثال آن می باشد. به بیان دیگر، ساختار اقتصادی تنها عامل قدرت در جامعه معاصر به شمار نمی رود و عوامل پیچیده علمی، که حتی تغییرات اقتصادی را نیز در برمی گیرند، جزو عوامل قدرت درآمده اند. هابرماس نقطه آغاز نظریه اش را تمایز میان کار و کنش متقابل قرار می دهد. در کنش ارتباطی، افراد دخیل در آن، دربند موفقیت شخصی شان نیستند، بلکه با توجه به تعریف هایی که از موقعیت مشترک دارند، کنش هایشان را هماهنگ می کنند. در کنش ارتباطی، زبان (عنصر گفتار) نقش اساسی دارد و هدف از آن دست یابی به یک تفاهم ارتباطی است.
نظریه کنش ارتباطی هابرماس در کنه بسیاری از نظریه های گفتمانی درباره توسعه بین المللی و اخلاق جهان میهن جای دارد.در اوایل دهه 1990 هابرماس بخش اعظم توجه خود را معطوف روندهای سیاسی و اقتصادی همگرایی اتحادیه اروپا، قبول پ.ل واحد پول اروپایی یا واحد پول مرکزی ساخت. در این راستا هدف اعلام نشده او این بود که؛ نظریه کنش ارتباطی خود را در مورد همگرایی اتحادیه اروپا به کار ببندد یعنی این نظریه را در بستر تبدیل شدن قانون اتحادیه اروپا به قانون اساسی مدنظر قرار دهد. دو مضمون محوری این روند مشروعیت یابی و میهن پرستی قانونی بود.
روش شناسی هابرماس
نقد پوزیتویسم: آن چه در روش شناسی هابرماس به وضوح خودنمایی می کند، نقد او بر اثبات گرایی است. او اثبات گرایی را درست، اما ناقص می داند؛ درست است، زیرا توانایی بیانگری بسیاری از مسائل را در علوم طبیعی داراست، و ناقص است، زیرا اگر به ساحت انسان و روابط انسانی گام نهد به غایت ضعیف و کم اثر می¬شود. او به نقد سخنان امثال کنت و دورکیم می نشیند.کنت روش تفحص در امور قابل اثبات و نیز مشاهده پدیده ها و کشف قوانین به موجب استقراء در مقابل تفکر متافیزیکی و جزمیات مذهبی قرار می داد. از آن پس اصالت اثبات به معنای کاربرد روش های تجربی... در همه علوم و تعمیم دادن روش های علوم طبیعی به علوم اجتماعی به کار رفته است.
هابرماس می گوید: پوزیتویسم نوعی علم گرایی است که بر روش علوم طبیعی معاصر حاکم گشته و بر اساس این نوع علم گرایی، تنها قضایا و مفاهیمی می توانند در عرصه داوری و نیز ارتباط با هرگونه نظریه شناخت معتبر به شمار آیند که با قضایا و مفاهیم علوم طبیعی هماهنگ و همسو باشند. اثبات گرایی در پی آن بود که نوعی روش شناسی تهی گشته از اندیشه فلسفی را جایگزین بحث درباره «شناخت» کند. فلسفه علمی که از میانه قرن نوزدهم، خود را جانشین نظریه شناخت مطرح ساخته، همان روش شناسی پذیرفته شده ای است که علمی گری علوم را امری بدیهی تلقّی می کند. «علمی گری» یعنی باور به اینکه دیگر نمی توان علم را تنها یکی از اشکال ممکن شناخت تصور کرد، بلکه «شناخت» و «علم» را باید یکی دانست.
او مثل دیگر اعضای مکتب انتقادی «فرانکفورت»، به نقد اثبات گرایی می پردازد و همچون آنان معتقد است: در همه ابعاد زندگی فردی، اجتماعی، اقتصادی، فکری، فرهنگی، هنری و ارتباطی تحریف رخنه کرده است، بنابراین، مجموعه «مکتب انتقادی» از جمله هابرماس، عقلانیت تکنولوژیکی یا ابزاری را نقد می کنند، اما هابرماس بر خلاف دیگران، عقلانیت ابزاری، این سیلاب ویرانگر جامعه جدید، را در پشت دیوار سوسیالیزم توقّف یافته نمی بیند، بلکه معتقد است: هر جا دیوان سالاری حضور خود را اعلام کند، این سیلاب نیز رخنه خود را به درون آن آشکار می کند، چه سرمایه داری باشد چه سوسیالیزم. تفاوت دیگر آنکه هابرماس به اندازه نظریه پردازان اولیه مکتب «فرانکفورت»، اثبات گرایی و خردابزاری را از نظر نینداخته و نمی گوید که این رشته از دانش فی نفسه نادرست یا به سلطه منتهی می شود، بلکه مشکل خردابزاری در این است که در جوامع نوین بر سایر اشکال دانش اولویت یافته است. هابرماس در خصوص رابطه میان نظریه وعمل، با مکتب «انتقادی» اشتراک نظر دارد و در واقع، آن را از مکتب انتقادی گرفته است، هرچند آن را بسط داد و به شکلی جدید مطرح ساخت. به عقیده مکتب «انتقادی» در جامعه سرمایه داری، نظریه و عمل از هم جدا گشته اند و در بسیاری از موارد، کار یک نظریه پرداز با آنچه در جهان واقعی می گذرد، همخوانی ندارد. همین امر بیشتر نظریه های جامعه شناختی و مارکسیستی را به فقر در محتوا و عدم ارتباط آن با واقعیت دچار ساخته است.

آثار هابرماس
1.    دهه 60، دانشجو و سیاست (به اتفاق دیگران): تأکید بر ضرورت اعمال اصلاحات دانشجویی و توجه به خواسته های نسل جوان؛
2.    1969، جنبش اجتماعی و اصلاحات دانشگاهی: نقد افراطی گری جنبش دانشجویی در آلمان
3.    1963، نظریه و عمل: بحث های نظری در خصوص دیدگاه های عمده سیاسی اجتماعی کلاسیک و معاصر
4.    1967، در منطق علوم اجتماعی، به بررسی انتقادی و مشروح منازعات معاصر در خصوص منطق اجتماعی پرداخت
5.    1968، شناخت و علایق انسانی: به بررسی روند تکامل معرفت شناسی و نظریه اجتماعی انتقادی از کانت تا عصر حاضر و نیز به رابطه علاقه (منفعت) و علم و نقد پوزیتویسم می پردازد.
6.    1968، به سوی جامعه ای عقلانی: حاوی پنج مقاله که یکی از آن ها، «تکنولوژی و علم به مثابه ایدئولوژی» است.
7.    1970، کار، شناخت، پیشرفت
8.    1971، تحلیل های فلسفی سیاسی
9.    در دهه 70 به اتفاق نیکلاس لومان به تجدید ساختار نظریه انتقادی پرداخت. سه کتاب ذیل حاصل تلاش این دوره است:
10.    نظریه اجتماعی، تکنولوژی اجتماعی
11.    بحران مشروعیت (معضل مشروعیت یابی در سرمایه داری متأخّر
12.    بازسازی ماتریالیسم تاریخی
13.    1981، اثر عظیم و به یادماندنی خود، نظریه کنش ارتباطی، را در دو جلد منتشر کرد. این کتاب در واقع، جمع بندی دهه آخر آثار نظری هابرماس به شمار می رود
14.    ارتباطات و تکامل جامعه: به بازسازی و احیای ماتریالیسم تاریخی اختصاص یافته است.
15.    جهانی شدن و آینده دموکراسی: به دنبال پاسخ به این سؤالات که آیا دموکراسی مبتنی بر رفاه اجتماعی می تواند در دوره پساملّی دوام یابد.
درسالهای اخیر هابرماس توجه فزاینده ای به سیاست بین الملل و تظاهم متغییری که بین واقع نگری سیاسی و عدالت جهان میهن وجود دارد ازخود نشان داده است. گرچه وی هنوز نظریه ای در مورد سیاست بین الملل مطرح نساخته است دیدگاهش در مورد کوزو و عراق نشاندهنده بدبینی نسبی او است. وی به دعوت مرکز گفتگوی تمدن‌ها به ایران آمده بود، در روز ‎۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۱ در دانشگاه تهران به سخنرانی پرداخت. در این سخنرانی او به نقد جامعه ی سکولار غرب و نتایج سکولار شدن جامعه پرداخت و به سوالات حاضرین پاسخ داد. وی پس از بازگشت به آلمان، در مصاحبه‌ای با فرانکفورتر آلگماینه وقایع سفر و نتایج آن را شرح داد.

 

تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل