شما اینجا هستید: Homeمفاهیم و نظریه هاروابط بین الملل: مسائل مفهومی و چالش ها

روابط بین الملل: مسائل مفهومی و چالش ها

دکتر فاطمه محمدی: مدرس دانشگاه علامه طباطبایی

روابط بین الملل، مطالعه سیاسی و اجتماعیِ تعامل میان بازیگران دولتی، غیردولتی و افراد می باشد. در سال های اخیر افزایش تعامل میان این بازیگران همراه با پیشرفت در فناوری های اطلاعات و گسترش حقوق بین الملل پرسش های زیادی را برای اندیشمندان روابط بین الملل بوجود آورده است. برای مثال، چرا در حال حاضر دولت ها بیشتر قدرت خود را در سطح بین الملل صرف می کنند؟ چگونه این روند ظرفیت های نهادهای بین المللی به ویژه سازمان ملل متحد، سازمان تجارت جهانی و دیوان کیفری بین المللی را برای رسیدگی به مشکلات اجتماعی، اقتصادی، حقوق بشر دوستانه که مرزهای دولت را در می نورد توضیح می دهد؟ علاوه براین کدام نظریه ها در روابط بین الملل به ما اجازه می دهد پویایی های در حال تغییر مسائل بین المللی نظیر آلودگی محیط زیست، شرایط اضطراری انسانی، تروریست جهانی، بیماری همه گیر ایدز، گسترش سلاح های هسته ای و اختلافات تجاری را بهتر تحلیل نماییم؟ و چگونه ما باید از نظریه روابط بین الملل برای تدبیر سیاست های مؤثری که می¬تواند تأثیرات جدی این مشکلات جهانی را حل و فصل نماید، استفاده نماییم؟
برای پرداختن به این پرسش ها در ابتدا باید اهمیت نظریه روابط بین الملل را درک نماییم. نظریه، در این معنا، ابزارها مفهومی را برای سه وظیفه اساسی ارائه می دهد: برای تجزیه و تحلیل تأثیر قوانین و تصمیمات بر رفتار دولت، برای درک ابعاد در حال تغییر و محدودیت های ساختار قدرت، نهادها و نظم، از جمله نقش بیشتر شفافیت(دسترسی به اطلاعات) و پاسخگویی و برای ترویج آرمان های عدالت، شمولیت اجتماعی بیشتر و برابری است. بطور خلاصه، نظریه در مورد توصیف واقعیت و تولید تاریخی و عملی دانش مورد نیاز برای حل مشکلات و ترویج آرمان های مذکور می باشد. چه این به معنای استفاده سخت گیرانه از ارزیابی علمی برای تأثیر استانداردهای آموزشی پایین بر جنگ های داخلی در آفریقا در سرتاسر دهه 1990 باشد یا درک ستم بر زنان در افغانستان تحت کنترل طالبان (1996-2001)، ضروری است که از نظریه برای درک سیاست بطور فزاینده پیچیده و چالش های اخلاقی که دولت و رهبران سیاسی بین المللی با آن مواجه می شوند، استفاده شود.
امروزه سیاست گذاران با چالش های جاری شکل گیری اجماع پیرامون مسائل پیچیده مرتبط با حفظ و ارتقای صلح و امنیت بین المللی مواجه می باشند. تحت شعاع حملات 11 سپتامبر به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون، سیاست خارجی ایالات متحده در حال حاضر بیشتر از همه به اولویت های راهبردی جدید و پرداختن به مشکلات جهانی احتیاج دارد.
و در حالی که هیچ راه حل ساده ای به خودی خود وجود ندارد، همچنین باید از محدودیت ها و پیامد های سیاسی تکیه پیش از حد به راه حل های نظامی برای حل مشکلات آگاه باشیم. هیچ جایی به این شکل دراین مورد که قابل مشاهده است نمی توان آن را دید، با فرموله کردن نیروها به شکل بی سابقه به دولت امریکا این اجازه را داد که مبادرت به اعمال شکنجه بکند اعمالی ثبت شده و خود ناقض کنوانسیون ژنو و سایر ساز و کارهای قانونی ایجاد شده است.
      بنابراین از میان بسیاری از چالش های پیش رو سیاست گذاران بین المللی و رهبران سیاسی، جنگ جهانی علیه تروریست مسلماً مبرم ترین است؛هرچند گرم شدن کره زمین ممکن است به همین اندازه مهم در نظر گرفته شود. باید برای تعادل معتبر بین دغدغه های امنیت بین المللی و داخلی و نیاز برای عدالت؛ اخلاقیات، حقوق مدنی و آزادی را دنبال نمود. چگونه دانشجویان و محققان البته بسته به این که چگونه مسائل و مفاهیم تاریخی و نظری را درک نمایند بطور مؤثر درگیر این وظیفه خواهند شد. یا، معادل آن چگونه آنها قادر خواهند بود مسائل و مفاهیم را با سیاست مرتبط با مباحث نظری که معنا و مفهوم آن ها را در روابط بین الملل اطلاع و شکل می دهد پیوند بر قرار کنند. در زیر سه مورد از مباحث اصلی نظری در روابط بین الملل وجود دارد که همه دانشجویان روابط بین الملل باید با آن آشنا بشود. آنها در کنار یکدیگر نشان می دهد که چگونه محققان روابط بین الملل و متخصصین به سؤالات اساسی و مسائل مربوط به پژوهش و تجزیه و تحیلیل سیاست در مورد سیاست قدرت، منافع هویت ها، ارزش ها هنجارها و اعمال جدید (به عنوان مثال حاکمیت، حقوق بشر و محیط زیست) در روابط بین الملل شکل می دهد.
طرح مسائل: مباحث نظری
ریشه های مناظره اول به مطالعات اولیه سیاست بین الملل در انگلستان و ایالات متحده در طول دهه 1930 و دهه 1940 برمی گردد. در این زمان بحران 20 ساله  ای.اچ. کار به عنوان یکی از مهم ترین متون روابط بین المللی ظهور پیدا کرد. کار، به عنوان مثال استدلال کرده که شکست جامعه ملل برای در برگرفتن تجاوز نشانه ای از تنش بین پایبندی جامعه ملل به آرمان های صلح و نظم دموکراتیک و واقعیت های سیاسی تجاوز ملی می باشد. با نادیده گرفتن مورد آخر، جامعه ملل در گرفتن سهمی از واقعیت های سیاسی و اجتماعی که اغلب تصویب این اصول را تضعیف می کرد شکست خورد. واقع گرایان بنابراین معتقد بودند که منافع سیاسی باید براساس اهداف قدرت تعریف گردد. در حالی که ایده آلیست ها بر نیاز به فرموله کردن و اجرای اصول بین المللی صلح و بردباری اصرار دارند.
به طور طبیعی، اثرات مخرب جنگ جهانی دوم بسیاری را متقاعد کرده است که نمی توان خشونت و جنگ را نادیده گرفت. در واقع آنها استدلال می کنند، دقیقاً پایبندی به اصول اخلاقی بود که برای برخی تبدیل به منبع تجاوز و جنگ ملی شده بود. به عنوان مثال هیتلر به میثاق جامعه ملل که حاوی اصل دموکراتیک حق تعیین سرنوشت بود برای توجیح فتح سودتلند استناد کرد(برای حمایت از حق تعیین سرنوشت اتباع آلمانی که در این مناطق زندگی می کردند). بنابراین در ایالات متحده و بریتانیا، واقع گرایی سیاسی چارچوب مفهومی محرضی برای بررسی نظم بین الملل و روابط میان دولت ها گردید. آن مبتنی بر دو اصل بود: 1)دولت ها منافع سیاسی خود را بر اساس قدرت تعریف می کنند و 2) نظم انعکاس یک تلاش ظریف دیپلماتیک درگیر برای کار با آن و بهره برداری از محدودیت های هنجاری و ساختاری توازن قدرت در قلمرو بین المللی برای ایجاد سیاست خارجی محتاطانه است. به عنوان یکی از متونی که اولین بار به ارائه یک بررسی یک سیستماتیک از روابط قدرت میان دولت ها پرداخته است، سیاست میان ملت های هانس موگنتا، بر رابطه بین منافع قدرت سیاسی و قوانین و سازوکار توازن قدرت تمرکز کرده است. دیپلمات های برجسته دیگر به ویژه جورج کنان و جان هرز به تدوین و فرموله کردن سیاست مهار (از نفوذ شوری) و تنگنای امنیت در مواردی که تلاش یک دولت برای امنیت بیشتر خود سبب نا امنی آن می گردد پرداخته اند.
با این حال در دهه 1950-1960 دومین مناظره بزرگ ظهور یافت که به مورخان و دانشمندان علوم اجتماعی رفتاری (اثبات گرایی) باز می گردد. آخرین در این مورد بر استفاده از تجزیه و تحلیل آماری و آزمون فرضیه برای آزمون و اندازه گیری تفسیر قوانین و حوادث و رفتار دولت تأکید دارد. در خصوص این مسائل با اولویت علمی مورخان استدلال کرده اند که نظام بین الملل یک فرایند تکمیلی بود که به یک تحلیل تاریخی براساس قوانین در حال تغییر و قوانین سیستم بین دولتی نیاز دارد. با این حال علی رغم این اختلاف به طور کلی واقع گرایی پارادایم غالب در نظریه روابط بین الملل باقی مانده است.
اصطلاح پارادایم از فلسفه علم در دهه 1960 شهرت یافت که ابتدا کار توماس کوهن بود. به طور خلاصه او استدلال کرد که یک پارادایم شامل مجموعه ای از مفروضات اساسی در مورد موضوع علم است. یک پارادایم هم توانا ساز و هم محدود کننده است. از یک سو به تعریف آنچه برای بررسی مهم بوده و نیز به ساده سازی واقعیت از طریق جدا سازی عواملی از بسیاری از امکانات بی حد و حصر ضروری است، می پردازد. از سوی دیگر یک پارادایم وقتی که حوزه ادراکی ما را محدود می کنند، محدود کننده است(چیزی که ما به عنوان مهم ترین بازیگران و روابط در یک حوزه بررسی خاص در نظر می گیریم). در بررسی تاریخ علم کوهن استدلال کرد که آنچه که اون عین متعارف نامیده است براساس پارادایم های خاص رخ داده اند. فرضیات حقیقی هستند که مسلم گرفته شده اند از این رو یک پارادایم یک شیوه تفکر در یک زمینه بررسی است که فعالیت علم را تنظیم می کند و استانداردهایی را برای پژوهش ایجاد می کند و سبب ایجاد تفاوت، انسجام و وحدت میان دانشمندان می گردد. برای کوهن دوره های علوم متعارف از طریق دوره های علم انقلابی به عنوان دانشمندانی که با مشکلات یا ناهنجاری هایی مقابله می نمایند که در پارادایم غالب قابل حل نمی باشد نشانه گذاری می شوند. دوره جدیدی از علوم طبیعی تنها می تواند براساس یک تغییر پارادایمی از سر گرفته شود: ایجاد یک مجموعه جدید از مفروضات برای دربر گرفتن نا هنجاری هایی که در مفروضات پارادایم قدیمی نمی توانست گنجانده شود.
اگرچه کوهن در خصوص علوم اجتماعی چیز کمی برای گفتن دارد، بسیاری از محققان در حوزه علوم اجتماعی به سرعت از استدلالات او در جهت تقویت و روشن سازی پایه های تاریخی، سازمانی و جامعه شناختی رشته های خود استفاده می نماید. این شامل دانشجویان روابط بین الملل نیز می گردد. آرند لیجفارت جز اولین هایی بود که مفهوم کوهنی پارادایم را وارد روابط بین الملل نمود. در نوشته های اوایل دهه 1970، او استدلال کرد که الگوی عمومی از توسعه در نظریه روابط بین الملل به موازات نسخه پیشرفت نظریه کوهی در علوم طبیعی است. او پارادایم سنتی را در خصوص حاکمیت دولت و آنارشی بین المللی توضیح می دهد. از نظر لیجفارت رئالیسم یک حضور فراگیر در این رشته دارد به گونه ای که دارای شرایط به عنوان یک پارادایم است. نه تنها آن به محدود کردن سؤالات کلیدی می پردازد، مفاهیم اصلی، روش ها و مسائل را تعیین می کند و همچنین به جهت پژوهش شکل می دهد.
با این حال در دهه 1970 واقع گرایی مورد حمله پایدار لیبرال ها و رادیکال ها یا ساختار گرایان قرار گرفت. نتیجه آن یک اختلاف نظر گسترده میان سه دیدگاه رقیب یا مناظره بین پارادایمی بود که در مورد شایستگی پاردایم رئالیسم غالب است. نویسندگان از واژه های متفاوتی برای اشاره داشتن به پارادایم های مختلف در مناظره استفاده کرده اند. جدول زیر به روش شدن واژه های استفاده شده کمک می نماید.

 

رئالیسم

لیبرالیسم

مارکسیسم

زور طلبی

وابستگی متقابل

ساختارگرایی

سیاست واقعگرایانه

جمع گرایی

وابستگی

 رادیکالیسم

 

 

 رای رئالیست ها روابط میان دولت ها در نبود حکومت جهانی واقع می شود. سیستم بین المللی، آنارشیک است و روابط بین الملل از طریق تمرکز بر توزیع قدرت بین دولت ها قابل درک تر است. با وجود برابری قانونی رسمی دولتها،توضیح ناهموار قدرت بدان معنی است که عرصه روابط بین الملل یک شکل از سیاست قدرت است. اندازه گیری قدرت، سخت می باشد توزیع آن در میان دولت ها در طول زمان تغییر کرده است و هیچ اجماعی در میان کشورها پیرامون اینکه آن چگونه باید توزیع گردد وجود ندارد. با این حال، روابط بین الملل یک عرصه ضرورت و تداوم در طول زمان است(دولت ها باید در جهت بقای خود در یک محیط رقابتی به دنبال قدرت باشند). در اینجا باید اشاره کرد که با نظریه سیاست بین الملل کنت والتز، واقع گرایی بر ویژگی های ساختاری آنارشی نظیر رقابت میان واحدها و توزیع قابلیت ها در میان کشورها تأکید دارد. رئالیسم ساختاری در این معنا از ویژگی های ساختاری یا متغییرها برای استخراج الگوهای علی در رفتار دولت و ثبات بلند مدت از سیستم بین المللی استفاده کرده اند.
در مقابل واقع گرایان، پس از آن لیبرال ها روابط بین الملل را به صورت یک قلمروی بالقوه  پیشرفت و تغییر هدفمند در نظر می گیرد. آن ها به آزادای افراد بالاتر از همه چیز بهاء می دهد و بر این باورند که دولت باید از اقدام به صورتی که سبب تضعیف آزادی گردد محدود شود. از نظر آنها دولت های یاد می گیرند که تحت شرایط آنارشیک همکاری نمایند، از طریق چانه زنی با سایر دولت ها و در این روند هزینه های کوتاه مدت همکاری را در برابر مزایای بلند مدت همکاری اعم از تجارت(گات و در حال حاضر سازمان تجارت جهانی) تا محیط زیست را می سنجد. به صورت داخلی قدرت دولت مشروطه لیبرال از طریق پاسخگویی دموکراتیک آن به شهروندان خود نیاز به احترام به خواسته های بازار اقتصادی و حاکمیت قانون محدود شده است. لیبرال ها بر این باورند که با وجود مشکلات تکرار این محدودیت ها در سطح بین المللی آنها باید در راستای ارتقای ثبات در میان و همچنین در داخل دولت های مستقل ایجاد گردد.
در نهایت، رادیکال ها یا ساختارگرایان در درجه اول به دنبال محدود کردن منابع نابرابر ساختاری هستند که گفته می شود در سیستم بین المللی ذاتی است، همچنین راه هایی که می توان بر آن غلبه نمود را نیز بررسی می نمایند. اغلب الهام گرفته شده، اما نه محدود به سنت اندیشه مارکسیستی می باشند، آنها چگونگی امکان ایجاد و تمایل پنهان نابرابری سیستم سرمایه داری جهانی از طریق روابط بین المللی میان دولت ها را بررسی می نماید. در مقابل لیبرالها، رادیکال ها به اصلاحات بین املللی محدود شده به تنظیم روابط میان دولت ها، خصوصا اگر مبتنی بر ظرفیت و اراده قدرت های بزرگ باشد راضی نمی شوند. رادیکال ها بر این باورند که هم رئالیسم و هم لیبرالیسم به حفظ توزیع اساسی قدرت و ثروت خدمت می کنند. آنها معتقدند که دانشجویان این حوزه باید انعکاس دهنده نقد بسیار بر شرایط تاریخی متضمن نابرابری بین طبقات جهانی، مواد و نیروهای ایدئولوژیکی باشند که آن را حفظ می کنند و نیرویی برای تغییر انقلابی به سمت یک نظم فقط جهانی باشند.
با این حال پیچیدگی رو به رشد جهان سیاست به خصوص در پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 وقوع فناوری اطلاعات و گسترش دموکراسی یک روند رو به رشد به سمت کثرت گرایی در زمینه روابط بین الملل را تقویت کرده است. کثرت گرایی در این معنا بر اهمیت و معنای هویت، سیاست و تعامل اجتماعی دولت ها و دیگر بازیگران مهم بین المللی (سازمان های غیر دولتی، جنبش های اجتماعی و سازمان های مردمی) تأکید دارد. به این ترتیب تغییر از روش های اثباتی و علمی به تأکید تفسیر و دانش مناظره سوم بین رویکرد های پسا اثبات گرایان معرفت شناختی را مشخص کرده است.
در معنا، پسا اثبات گرایی به یک اصطلاح گسترده اشاره دارد که شامل یک طیف وسیعی از دیدگاه های نظری می باشد که در این زمینه از اواخر دهه 1970 گسترش یافته است، از جمله نظریه انتقادی، سازه انگاری، فمینیسم و پست مدرنیسم و همچنین بحث در تئوری هنجاری بین المللی، بین المللی بودن و عضو جامعه ای بودن. با وجود تفاوت-های آنها همه این ایسم ها را می توان به عنوان بخشی از عصر پسا اثبات گرایی در مطالعه روابط بین الملل در نظر گرفت. همه اینها بدان معناست که اثبات گرایی دیگر در شکل دادن به ماهیت و محدودیت های نظریه روابط بین الملل غالب نمی باشد، اگرچه بحث بین طرفداران و مخالفان اثبات گرایی یک موضوع بحث برانگیز باقی مانده است. بجای بررسی همه مظاهر پسا اثبات گرایی دانشجویان باید بدانند که این نظریه چیست(یا بود). در این جا تمایز بین معرفت شناسی و روش شناسی مهم است. واژه معرفت شناسی از کلمه یونانی معرفت به معنای دانش گرفته شده است. به عبارت ساده تر معرفت شناسی فلسفه دانش یا چگونگی شناخت ها می باشد. روش شناسی نیز در ارتباط با چگونگی شناخت ها می باشد اما از نظر ماهیت بیشتر علمی است. روش شناسی بر روش های خاصی که ما می توانیم از آن در جهت درک جهان استفاده نماییم تمرکز دارد. شناخت شناسی و معرفت شناسی به طور تنگاتنگی ارتباط دارد: اولی در خصوص فلسفه چگونگی شناخت ما از جهان  دومین در خصوص عمل آن می باشد.
همچنین اثبات گرایی می تواند به عنوان یک جنبش فلسفی در نظر گرفته شود که بر سه عامل تأکید دارد: علم و روش علمی به عنوان تنها منبع دانش، یک تمایز آشکار بین عرصه واقعیت و ارزش خصومت جدی نسبت به مذهب و فلسفه سنتی.
اثبات گرایان به عنوان مثال بر این باورند که تنها دو منبع دانش وجود دارد: استدلال منطقی و تجربی. یک گفته اگر و فقط اگر صدق یا کذب آن ثابت شود معنا دار است، حداقل در اصل، با استفاده از تجربه. اين گزاره اصل اثبات پذيري گفته مي شود. معنای یک تقرير روش تأیید آن است؛ ما معنای یک گزاره را اگر شرایطی که تحت آن گزاره صادق و کاذب است را بدانیم، درک خواهیم نمود. در یک نگاه اثبات گرا از جهان، علم به عنوان راهی برای کسب حقیقت برای درک به اندازه کافی جهان به طوری که می توانیم آن را پیش بینی و کنترل نماییم می باشد. جهان و کائنات قطعی است. آنها از طریق قوانین علت معلولی عمل می نمایند که اگر ما از رویکرد منحصر به فرد روش علمی استفاده نماییم، می توانیم آن را تشخیص دهیم. علم تا حد زیادی یک امر ماده گرا یا مکانیکی است. ما از استدلال قیاسی برای نظریه های مسلمی که می توانیم آن را آزمون نماییم، استفاده می کنیم. بر اساس نتایج حاصل از مطالعات ما ممکن است، تئوری خود را ارائه نماییم.
تنها ویژگی مشترک میان کسانی که خود را در مطالعه روابط بین الملل پساپوزیتیویسم می خوانند، رد یک یا جنبه های بیشتری از پوزیتیویسم می باشد. فراتر از آن پست پوزیتیویسم به شکل کاملاً مشخصی به مبارزه می طلبد. شاید بهتر باشد که به عنوان یک تلاش چند بعدی برای گسترش افق های معرفت شناختی و روش شناختی در این زمینه در نظر گرفته شود. اگرچه این تلاش سبب شکل گیری این ادعا از سوی برخی محققین شده است که بررسی روابط بین الملل دچار بی نظمی شده است، اکثر محققین از حرکت به سمت پست پوزیتیویسم استقبال نموده اند، حتی اگر برخی از جنبه های آشکار آن در تئوری روابط بین الملل مشکوک باقی بماند. بنابراین به طور خلاصه پست پوزیتیویسم به دنبال استنطاق از شیوه های استدلالل عملکردهای مسلط و انحصار سیاست بین الملل و زیر سؤال بردن مرزهای مفهومی حاکمیت، هرج و مرج ها و مشروعیت می باشد.
در سال های اخیر برخی از محققان روابط بین الملل بحثی را در خصوص این مطرح کرده اند که آیا نظریه انتقادی و سایر رویکردهای غیر پارادایمی در حقیقت به سیاست مرتبط هستند، اگر اینگونه باشد، ایده های برخی از نظریه پردازان انتقادی نظری یورگن  هابرماس می تواند بیشتر با سیاست مرتبط باشد. از نظر برخی این روند به منزله یک بحث جدید در حال ظهور در روابط بین الملل است، یک مناظره چهارمی که به دنبال مرتبط کردن علم و استدلال انتقادی است و یک چارچوب سیاست کاری بازتابی را برای ترویج عدالت اجتماعی ارائه می نماید. اینکه این مناظره جدید پایه و اساس را برای یک پارادایم علمی انتقادی فراهم کند یا نکند کاملاً مشخص نیست.  با این حال آن انعکاسی از چالش جاری مرتبط کردن شکاف بین بسیاری از نظریه های روابط بین الملل و سیاست گذاری است که سبب شده است روابط بین الملل یک حوزه بررسی کنجکاوی برانگیز و در حال تحول گردد.

 

تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل