شما اینجا هستید: Homeمفاهیم و نظریه هاجنگ از نگاه رئالیسم و لیبرالیسم

جنگ از نگاه رئالیسم و لیبرالیسم

گرد آوری و تدوین: امین رفیع

جنگ بدترین اتفاقی است که می تواند زندگی بشریت را تهدید کند. همان طور  که از ابتدای تاریخ بشریت تا به امروز بارها و بارها انسان های زیادی  را به کام مرگ فرستاده است.بدترین و زیانبارترین جنگ ها دو جنگ جهانی اول و دوم است که میلیونها کشته و زخمی بر جای گذاشت.وبه نوعی به بشریت تحمیل کرد. تمام نظریه پردازان روابط بین الملل مسائلی را در این راستا مطرح کرده اند.
این یادداشت بر آن است تا جنگ را از نگاه دو تئوری اصلی روابط بین الملل  (رئالیسم و لیبرالیسم )بررسی و نگاه هر یک از آنها را به مقوله جنگ تبیین کند.
رئالیسم:
پیش از تبیین دیدگاه رئالیسم در خصوص جنگ بهتر است فرضیه های  این نظریه را مورد بررسی قرار دهیم.
1- اصل آنارشیک بودن نظام بین الملل: رئالیستها بر این باورند که نظام بین الملل فاقد یک قدرت مرکزی قوی است که بتواند از کشورها در مقابل تجاوز و هر خطر دیگر محافظت کند و بر همین اساس آنها معتقدند دولت ها باید توان دفاع از خود را داشته باشد.
2- اصل خودیاری: بر اساس نظریه رئالیسم نظام بین الملل محدوه ای  مبتنی بر اصل خودیاری است . به عبارت دیگر تمام کشورها باید دارای قوای دفاعی قدرتمندی باشند تا توان مقابله با تجاوز رقیب را داشته باشند  بر همین اساس رئالیستها ساخت تسلیحات با قدرت تخریب بالا را توجیه  می کنند.
3- بقا: نظریه رئالیسم بر این باور است در جهانی که تمام کشورها در پی به حداکثر رساندن قدرت و منافع خویش هستند و هر آن خطر تجاوز و حمله به آنها وجود دارد باید نهایت توان خود را در جهت قدرتمند سازی و ایجاد بازدارندگی به کار گیرند.
4 عدم بی اعتمادی به یکدیگر: رئالیستها بر این عقیده اند که نبایدبر انگیزه های طرف مقابل اعتماد داشت .و از آنجا که فریب اصل لاینفک سیاست بین الملل است  لذا باید بر پیشرفت رابطه در چارچوب بی اعتمادی گام برداشت .
پس از برشماری فرضیه های  اصلی رئالیست حال می توان  گفت به واقع این نظریه به مراتب با عقل سلیم سازگارتر است و به همین دلیل است که رئالیسم پارادایم مسلط روابط بین الملل است.
در بررسی جنگ از دیدگاه نظریه رئالیسم:
 ▪️جنگ  اصلی ترین ابزار سیاست خارجی و همچنین کلیدی ترین استراتژی برای تضمین بقا به شمار می رود .(جان مرشایمر در کتاب تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ ضمن برشماری استراتژی هایی برای بقا، جنگ را در رتبه اول قرار داده و به روشنی به این نکته اشاره کرده است .)▪️از نظر رئالیسم جنگ هیچ گاه از سیاست بین الملل حذف نشده و همواره  ایجاد صلح پایدار غیر ممکن می باشد.
البته باید به این نکته اشاره کرد که رئالیسم در این زمینه با نئورئالیسم تفاوت دارد. رئالیستها زور را اصلی ترین ابزار فشار می دانند اما نئورئالیست ها به ویژه کنت والتس به غیر از زور نقش سازمانها و روشهای دیگر همکاری را نیز مد نظر دارند
نگاه لیبرالیسم به جنگ:
نظریه لیبرالیسم در روابط بین الملل ریشه در لیبرالیسم اقتصادی دارد و سیاست بین الملل  بر اساس منطق حاکم بر اقتصاد بازار تحلیل  می شود.لیبرالیسم دولتها را بازیگران اصلی در نظام بین الملل ندانسته و در کنار دولتها نقش قابل توجهی را برای سازمانها و شرکتهای چند ملیتی در نظر دارند .لیبرالیسم برخلاف رئالیسم که منافع ملی را پدیده ای یکپارچه می داند منافع ملی را موضوعی یکپارچه تلقی نکرده ودر واقع آن را حاصل مذاکره, مصالحه و چانه زنی در روابط بین الملل می داند و انگاره رئالیستها از منافع ملی را حاصل تصمیم گیری در نهادهای بروکراتیک داخلی بر می شمارد .در مورد علل بروز جنگ و عوامل تعیین کننده صلح در مباحث لیبرالیست‌ها میتوان سه دیدگاه را شناسایی کرد:
1-  علاوه بر طبیعت انسانی علت اصلی تعارض در روابط بین الملل را دخالت حکومت‌ها در سطوح داخلی و بین المللی  قلمداد نموده و این خود می تواند باعث برهم زدن نظم طبیعی شود. تحت این شرایط توسعه آزادی‌های فردی، آزادی تجارت ،رونق اقتصادی، و درنهایت افزایش وابستگی متقابل می توانند به صورت عوامل تعیین کننده صلح تلقی گردند.
2- بروز تعارض و جنگ در روابط بین الملل را باید در ماهیت غیر دمکراتیک سیاست بین الملل به ویژه سیاست خارجی و موازنه قدرت جستجو کرد. در حالی که فراهم کردن امکانات لازم برای برخورداری از حق تعیین سرنوشت توسط ملت‌ها و وجود حکومت‌های باز و پاسخ گو نسبت به افکار عمومی و همچنین ایجاد نظام امنیت دسته جمعی درمجموع می توانند از عوامل تعیین کننده صلح به شمار روند.
3- ضمن توجه خاص به ساختار نظام علت بروز تعارض و جنگ در روابط بین الملل وجود موازنه قدرت تلقی میشود. در حالی که وجود یک حکومت جهانی با برخورداری از قدرت و تواناییهای لازم برای میانجیگری و اجرای تصمیمات می تواند امکانات لازم را برای استقرار صلح فراهم آورد.
لیبرالیسم بر این باور است که جهانی شدن اقتصاد و در هم تنیده شدن منافع کشورها می تواند صلح را تضمین واز وقوع جنگ جلوگیری نماید.برخی  از متفکران نظریه لیبرالیسم از جمله "جوزف نای" عدم تقابل چین و ایالات متحده آمریکا را فارغ از بیم  توان نظامی یکدیگر این مسأله را اینگونه  مورد ارزیابی قرار می دهد. که علاوه بردر هم تنیدگی منافع اقتصادی و تجاری این دو کشور و همچنین تأثیرپذیری جهان از این جنگ آنها همواره برای سازش تلاش خواهند کرد   و جنگی مابین این دو در نخواهد گرفت .البته "جان بلیس "در کتاب جهانی شدن سیاست به این نکته اشاره می کند و در این خصوص نظری متفاوت  از نای و سایر متفکران لیبرالیسم در روابط بین الملل دارد.او بر این باور است که بر خلاف جهانی شدن و گره خوردن منافع سیاسی و اقتصادی کشورها با یکدیگر باز هم صلح و امنیت بین الملل تضمین نشده و وابستگی متقابل نمی تواند مانع شکل گیری جنگ شود.برخی دیگر از پیروان لیبرالیسم هم بر این عقیده اند که دموکراسی ها با یک دیگر منازعه نخواهند داشت. ودر واقع  دموکراسی ها به این علت که باید در خصوص چرایی جنگ به مردم خود پاسخگو باشند  هرگز وارد جنگ نخواهند شد  و برای اینکه صلح پایدار در جهان حاکم شود باید همه کشورها به سمت دموکراتیزه شدن حرکت کنند.(این استدلال ریشه در تئوری صلح دموکراتیک کانت دارد.)
در پایان این گونه می توان نتیجه گیری کرد که نظریه رئالیسم با توجه به فرضیه های عقلانی خود به نسبت لیبرالیسم یک نظریه جنگ طلب در روابط بین الملل محسوب  و کاملاً عقلانی می اندیشد و جنگ را همچنان به عنوان یک ابزار حفظ خواهد کرد.زیرا سازمانهای بین المللی و حقوق بین الملل با توجه به اینکه توسط  دولتها طراحی شده اند طبیعی است تمایل  به منافع دولت قدرتمند را برگزیده و هر دولتی که توان نفوذ و لابی قدرتمندی تر در این نهادها داشته باشد. قادرخواهد بود  منافع ملی خود را تضمین  نماید .

 

تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل